X
تبلیغات
زولا
نوشته های یه چاقالوی نانازی

دلتنگی

یکشنبه 18 مرداد 1388 ساعت 12:54 ق.ظ

امروز درست دو ساله که ندیدمت .......

دوسال گذشت ! باورت میشه !؟ دوساله که نگاهم به نگاهت نیفتاده ! باورم نمیشد بتونم این همه مدت ازت دور باشم ! طولانی ترین مدتی که ندیدمت 6 ماه بود! طولانی ترین زمانی که صدات رو نمیشنیدم 2 روز بود! هر شب با خودم آخرین لحظه هامون رو مرور میکنم ! چرا دستات رو نبوسیدم ! چرا تو خودم فشارت ندادم ! چرا!؟ آخ که دلم چقدر به درد میاد! از این فردای نامعلوم متنفرم! از این زندگی پر از جدایی ها!!

مامان کوچولوی تپلی خودم ! دلم واست تنگ شده ! خوشگل من ! نمیدونم چرا نمیتونم همه حرفام رو بهت بزنم ! نمیدونم چرا وقتی زنگ میزنی اینقدر بغض دارم که فقط میتونم ازت بپرسم چه خبر! چرا نمیتونم داد بزنم که چقدر دلم واست چلونده میشه !

مامان خانومی! فکر نکنی پشت اون خنده هات نمیفهمم که داری گریه میکنی ! خانوم خانوما ! هروقت که آه میکشی اینجا دل منم تیر میکشه! دلم واسه مظلومیت میسوزه ! دلم واسه درد کشیدنت آتیش میگیره ! دلم واسه این دستات که حتی کامل خم نمیشن تیکه تیکه میشه !!

مامان گلم ! صبورم ! نازنینم ! یادم باشه این بار که دیدمت دستات رو ببوسم ! یادم باشه لپات رو فشار بدم به صورتم , یادم باشه تو بغلم بچلونمت ! یادم باشه بهت بگم چقدر دوستت دارم ! دوستت دارم .... دوستت دارم ....