X
تبلیغات
رایتل
نوشته های یه چاقالوی نانازی

شاعری قدغن

چهارشنبه 21 تیر 1391 ساعت 02:09 ق.ظ

به یه مشاور نیاز دارم . میخوام روحم رو بدم دستش!! یعنی نه البته همه روحم رو . میخوام یه آینه بذاره جلوم که خودم رو ببینم . یه حس سردرگمی خاصی پیدا کردم . نه اینکه خیلی تا حالا هدفمند و اینا بودم الان دیگه گیج گیج میزنم . 

دیدید این کامپیوترها قاطی میکنن یه دفه یه تصویرهای عجیب غریب نشون میدن هی هنگ میکنن اینا!؟ الان من احساساتم همونطوری هست. همین چند ساعت پیش دلم بغل و بــ..وس میخواست. بعد شدید ها!! یعنی اصلا میخواستم برم تو خیابون پلاکارد بگیرم دستم ولی خوب درجریان که هستید این تعصبات بیجای خانوادگی دست و پای آدم رو بسته نمیذاره به همین نیازهای ساده و بیچاره یه جوابی داده بشه . آدمیزاد چیکار کنه خوب؟؟ همین کارا رو میکنن آدم رو تحت فشار میذارن مجبور میشه بره سراغ شیرینی و شکلات و مواد مخدر!! یعنی یه بغل و بــ..وس ناقابل چیه که دریغ میکنن. تازه از این احساساتی ناز و رومانتیک نمیخواستم ها! از اون مدل قاطریها! از اونا که باید بری جلوی پادگان میدون حر! بعد یارو سربازه همچین لمبرت رو ویشگون بگیره که تا یه هفته جای شیارهای دستش رو هم احساس میکنی!! از این مدلیا میخواستم خوب!! نمیذارن که !! فعلا احساساتم جریحه دار شده برم یه شیرینی بخورم بعد ببینم چی میشه کرد!!!


پ.ن. فکر کنم سرباز هم سربازای قدیم بودن الان دیگه همه زدن به خط رومانتیکی و بی مزه بازی!! هیچ وقت هیچی سرجاش نیست! اون موقع که واسه یه چشمک عاشقانه میمردیم, یاروها دستشون رو تا آرنج میکردن تو ماتحت آدم ! بعد الان یه بغل سفت میخوایم همه شاعر شدن واسه ما!!