X
تبلیغات
زولا
نوشته های یه چاقالوی نانازی

سه سال گذشت...

پنج‌شنبه 4 خرداد 1391 ساعت 04:58 ق.ظ

22 می سال 2009 بود.

یه توپ کوچولوی خاکستری رو از دور دیده بودم که دانشجوها باهاش بازی میکردن. یه توپ قلقلی بامزه . به بابای بچه ها گفتم بریم نزدیکتر شاید ما هم بتونیم باهاش بازی کنیم . وقتی نزدیک شدیم توپه قل خورد و محکم خودش رو انداخت توی بغلم . یه دفه همه جای وجودم لرزید . انگار یه گلوله محکم رفته بود توی قلبم . همه یاخته ها و مویرگهای قلبم رو حس میکردم . توپ کوچولوی من !! عزیز دلم . از همون لحظه که پریدی بغلم رفتی توی قلبم و دیگه بیرون نیومدی. دو ساعتی که منتظر بودم ببینم مامان داری یا نه! ته قلبم میدونستم که مال من هستی. اینقدر کوچولو بودی که پیچیدمت توی کاپشن بادی و بغلت کردم و نشستم پشت موتور و همش میترسیدم که لیز بخوری بیفتی یا اینکه بترسی و بخوای بپری بیرون. ولی وقتی کنار ساختمون نیمه ساز کاپشن رو باز کردم و اون چشمای اقیانوسی رو دیدم که نیمه باز منو نگاه میکنن و دهن صورتیت که آروم باز و بسته شد و یه "میو" ی بی صدا گفت, فهمیدم که جات توی قلبم سفت و محکم شده . تو بهترین کادوی تولد دنیا بودی که من گرفتم .

اسمت رو گذاشتم عشق* , چون مدتی بود عشق رو گم کرده بودم و تو خود عشق بودی که وقتی به زندگی من اومدی همه چی نورانی شد. همه غصه ها کمرنگ شد. همه گریه ها آبکی شدند. من دیگه تنها نبودم عشق من . تو همیشه با من بودی. توی فسقلی شکموی باهوش. با اون چشمهای سرشار از دونستن. همون چشمها که الان مردم رو میترسونه . از بس که توش فهم هست . از بس که رفتارات هوشمندانه  هست. از بس که عشقی عشششق. 

من یادم نمیره که وقتی مریض شده بودم و تاصبح از شدت درد و ضعف و تنهایی زار میزدم تو هم پابه پای من راه میومدی , پا به پای من ناله میکردی و هروقت دراز میکشیدم میومدی کنارم و دستت رو میذاشتی روی صورتم . من اون شب فهمیدم که تنها نیستم . فهمیدم کسی هست که نگران من هست.

من یادم نمیره روزایی که خواهرت بیمار بود من تا صبح راه میرفتم و تیمارش میکردم و گاهی که خسته میشدم صدات میکردم و تو میومدی ! خدای من ! چطوری میفهمیدی که اینقدر خسته شدم ؟ چطور میفهمیدی که الان باید کمکم کنی؟ الان باید ازش مراقبت کنی تا من استراحت کنم ؟ چطور یاد گرفتی اینقدر مسئولیت پذیر باشی در مقابل این فسقلی وروجک قلمبه که همه چشم امیدش به تو هست ؟ 

عشق من . عزیز دلم . مهربون خودخواه من . همه دردهای تو و اون خواهر قلمبه ات به جون خودم . میدونی که چقدر دوستت دارم ؟ میدونی وقتی مصیبتی بهم وارد میشه تنها حضور شما دوتاست که منو آروم میکنه ؟ وقتی یادم میاد که هستید؟ وقتی یادم میاد که تو این همه به روح من وصل هستی و اگه ناراحت باشم فوری مریض میشی. وقتی یادم میاد این دختر بدقلق عصبانی بداخلاق همونی هست که وقتی داشتم گریه میکردم تا اونجایی که میتونست خودش رو بلند کرد تا با دستش (نه ! پنجول خوشگلش) اشک من رو پاک کنه . وقتی همه روزایی که با هم داشتیم رو یادم میاد , دیگه نمیتونم خیلی عمیق به غصه هام فکر کنم . 

چینتای من ! سه سال هست که خودت رو توی قلب من جا کردی و هر لحظه سهم بیشتری از قلبم رو مال خودت میکنی. دخترک خاکستری چشم عسلی من , هر لحظه کائنات رو بدلیل حضورت (و البته حضور بنیتای قلمبه ام ) شکر میکنم . 

خوش آمدی به زندگی من .


* چینتا در زبان مالایایی به معنی عشق هست


پ.ن.1 : به زودی یه مطلب هم واسه دخترک قلمبه ام مینویسم که اجحاف نشه در حقش.

پ.ن.2 : میخواستم یه عکس جدید از دخترکم بذارم ولی فعلا امکاناتش نیست .