X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
نوشته های یه چاقالوی نانازی

اینی اینی

جمعه 3 خرداد 1387 ساعت 10:31 ب.ظ

دارم امید عاطفتی از جانب دوست

 

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

 

گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

 

۱. نانازی و بابای بچه ها امروز رفته بودن سفارت پرونده دانشجویی برای نانازی درست کنن!! خوب الان دیگه نانازی یک عدد دانشجوی شناخته شده محسوب میشه !! دقیقا فایده اش رو کسی نمیدونه ولی حتما خوبه دیگه ! اینقذه خوبه آدم هر از چند گاهی یه سری به سفارت کشور خودش بزنه ،‌آخه میگن سفارت هر کشور مثل یه قسمت از خود کشوره !! آدم کیف میکنه توی راهروی کثیف و پر از آشغال رد میشه !! اصلا یه احساس نوستالوژی به آدم دست میده که این متصدی هی مردمو دست به سر می کنه ! بعد با وجود اینه که باید شماره کامپیوتری بگیری، بازم جلوی باجه هرکی هرکیه !!‌ الان نانازی از احساس نوستالوجیک شدیدی برخوردار شده ......

۲. برای گفتن  قسمت بعدی توضیح چند نکته ضروریه . اولا ببخشید!! آخرش می فهمید چرا!!! ثانیا در زبان مالایایی اینی به معنای این هست و ثالثا این که زبان مالایایی ساختارش با زبان های دیگه فرق داره . وقتی از اینی استفاده می کنیم دیگه نیازی به فعل نداریم !!

۳. و اما .... تو راه برگشت نانازی که میخواست یه ترازو بخره به بابای بچه ها گفت یه سری برن مرکز خریدی که سر راهشون بود. این چینی ها هم که همیشه خدا چند تا غرفه زدن و یه سری خرت و پرت وسط سالن می فروشن !! نانازی چند تا بسته مثل گیاهای دارویی دید و چون خیلی به این مسائل علاقه داره دنبال صاحب اون غرفه رفت . بعد از کلی کند و کار یک عدد پیرمرد درب و داغون حدودا ۹۰-۱۰۰ ساله با یه پیراهن زیر و یه شلوارک (که در میهن عزیزمون به اون میگن شورت مامان دوز) از اون پشت دراومد. خوب البته پر واضح و مبرهنه که ایشون حتی یه نیم واژه هم انگلیسی نمی دونستن ! خلاصه مراسم معرفی این گیاها به همراه حرکات موزون و غیر موزون شروع شد و پیرمرده هر کدوم از گیاها رو نشون میداد یه عالمه چینگ چونگ مونگ سر هم می کرد و بعد هم به اون قسمتی که کاربرد داشت اشاره می کرد! دیگه بدبخت کم مونده بود روده هاشو هم دربیاره به نانازی نشون بده !! یکی از بسته ها توش یه چیزایی مثل چوب درخت بود ! بابای بچه ها هم پرسید این چیه ؟البته به زبان مالایایی. پیرمرده خیلی خوشحال شد و فکر کرد که بالاخره یه آدم زبون فهم گیرش اومده !!هی توضیح داد ! هی نانازی اینا نفهمیدن !! بعد یه دفه یه دستی به .... بابای بچه ها زد و گفت اینی !!! نانازی که شدیدا دچار غافلگیری شده بود ! فوری برگشت و شروع کرد یه مجله رو ورق زدن (این اوج روشنفکری آدم رو می رسونه ها) ! بابای بچه ها هم سعی کرد سوت زنان رد بشه ! ولی پیرمرده فکر کرد اینا کامل متوجه نشدن ! انگشت اشاره اش رو خم (به حالت نود درجه ) درآورد و گفت اینی، بعد سریع انگشتشو صاف کرد و گفت اینی !! وایییییی خوب نانازی هم تا یه حدی تحمل داره دیگه !!! آی بلند بلند خندید وسط سالن!! حالا شما قیافه بابای بچه ها رو هر طوری که دوست داشتید میتونید متصور بشید !!! چون نانازی در اون لحظه داشت روی زمین غلت می زد و اصلا به صورت این بنده خدا نگاه نمی کرد !!!