نوشته های یه چاقالوی نانازی
شنبه 23 شهریور 1387 ساعت 08:25 AM
چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته
زورق به گل نشسته ای است زندگی؟

در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته

به بن بست رسیده
راه بسته ای است زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچون اژدها

زمین و آسمان زهم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبود دره های آب

غرق شد

هوا بد است!

تو با کدام باد می روی؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را!

که با هزارسال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود

تو از هزاره های دور آمدی

در این دراز نای خون فشان

که هر قدم نشان نقش پای توست

در این درشت ناک دیو لاخ
ز هر طرف

طنین گامهای رهگشای توست!

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته
نامه ی وفای توست

به گوش بیستون هنوز صدای تیشه های توست!

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سر بلند

زهی شکوه قامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه کن
هنوز آن بلند دور

آن سپیده

آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال
دم زدن

سزد اگر هزار باربیفتی از نشیب راه

و باز رو نهی بدان فراز

چه فکر می کنی؟

جهان چو آبگینه شکسته ای است

که سرو راست هم در او شکسته می نماید؟

چنان نشسته کوه،در کمین دره های این غروب تنگ

که راه بسته می نماید

زمان بی کرانه را تو با شمارگام عمر ما مسنج
به پای او دمی است این درنگ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش!


هوشنگ ابتهاج











سه شنبه 5 شهریور 1387 ساعت 10:07 AM
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست


آخدا رسمش اینه ؟ یعنی برای اینکه آدما قدر همدیگر رو بدونن حتما باید مصیبت به سرشون بیاد؟ آخدا؟ چرا صداشو نشنیدی؟ میخواستم برم باهاش حرف بزنم ! میخواستم باهاش درد دل کنم ! میخواستم بپرسم چه طوری تونست تحمل کنه !! توی این مدت فقط به اون فکر می کردم !! آخه خداجون این چه قانونیه که یه نفر باید توی زندگیش این همه زجر بکشه ؟ چرا؟ چرا؟ چرا باید اون همه زیبایی و مهربونی تلف بشه ؟ کجای عدالته ؟ توی این مدت که همه دنیا روی سرم خراب شده بود منتظر یه فرصت بودم باهاش تماس بگیرم ! باهاش حرف بزنم !! ای خدا جون اینقدر دلم آتیش گرفته که همه زخمام سوخت همه دردام تاول زدن! ای خدا ! ای خدا !!

یکشنبه بود انگاری داشتیم با همسرمهربان برنامه میریخیتیم که تعطیلات بین دو ترم بریم تبریز بعدش از اونجا بریم ترکیه !! گفتیم از اونجا که برگشتیم مریم رو برمیداریم میاریم مالزی یکی دوماه  پیشمون بمونه یه کم اوضاع و احوالش بهتر بشه !! گفته بود دیگه نمیخواد قرص اعصاب بخوره ، خسته شده !! با خودمون گفتیم اگر تنها بیاریمش یه کم اعصابش آروم میشه !! نیم ساعت بعد از تبریز زنگ زدن !! خیلی خوشحال شدیم ! خیلی جالب بود که همزمان به هم فکر می کردیم !! پسر مریم بود، گفت مریم حالش بده ! قلبش ناراحت شده !! الهی بمیرم برات مریم جان که اون قلب مهربونت تحمل این همه ناملایمات و نامهربونیا رو نیاورد !! من یه همسرم گفتم الان اورژانسی بریم ایران و مریم رو برداریم بیاریم ! حتما اعصابش خیلی بهم ریخته زده به قلبش !! من چه میدونستم مریم دو سه روز پیش پرواز کرده بود! من چه میدونستم دیگه مریم درد نمیکشه ! دیگه زجر نمیکشه ! دیگه نگران نیست! دیگه دلش نمیلرزه !! آخ خدا !! آتیش به دلم زدی !! حال همسرم رو نمیدونم چون خودم اینقدر ضجه میزدم که از خودمم بی خبر بودم !!

مریم جان! خواهرم ! دوستم !  رازدار من !!  دلم همیشه برات تنگ میشه ! همیشه  توی خاطرم  میمونه که  تو از  فامیل خودمم بهم نزدیکتر بودی ! هیچوقت  دلم نخواست فکر کنم تو خواهرشوهر من هستی !  لازم نبود که بمیری تا به ما درس زندگی بدی عزیزم!!!

تو نمونه کامل یه عاشق درد کشیده بودی ! اخرش هم روح لطیفت نتونست تحمل کنه و پرواز کرد!! برای تو ناراحت نیستم چون میدونم راحت شدی! برای خودم و برادر کوچیکت غصه میخورم که دیگه کسی نیست پشتیبانی ما رو بکنه !! ما دیگه تنها شدیم و خودت خوب میدونی که فقط خودت هوای ما رو داشتی !! میسپرمت به روشناییها !! به آرامش بیکران !!

دوستت دارم برای همیشه !!

نانازی














سه شنبه 22 مرداد 1387 ساعت 4:52 PM

 

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست

 

گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس

 

که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

سلام علیکم !!

شما خوب هستید؟ نانازی هم بد نیست به لطف خدا نیم نفسکی میکشه هنوز!! فقط یه چند وقتیه داره راههای رسیدن به خدا رو تجربه می کنه چطوری؟

روی موتور نشسته یهو هوس میکنه یه ورزشی بکنه و شروع میکنه به حرکات کششی دست و پا ، دستها بالای سر ، به طرفین به عقب (به جلو نمیشه چون مانع وجود داره) البته در این میون یه جند تایی هم آینه اتومبیل جابجا میشه که هیچ اشکالی نداره ! و حالا نوبت به پاها میرسه این حالت سخت ترین وضعیت رو داره چون اول باید پاها رو از تکیه گاه خارج کنید و کی به سمت پایین بکشید بعد به طرفین و بعد به سمت بالا ..... در این میون ممکنه (فقط ممکنه ها!!) بابای بچه ها تعادلش رو از دست بده و شما ولو شید وسط اتوبان !! خوب البته در جریان هستید که آدم در این حالت چقدر به خدا نزدیک ترمیشه .......

پشت چراغ قرمز روی موتور نشسته و داره برای خودش زیرلبی آواز میخونه ، یه دفه یه دختر کوچولوی کارتونی رو میبینه (این بچه های چینی مثل کارتون هستن) شروع میکنه براش دست تکون دادن و بچه هم ذوق میکنه و هی بهم ادا و اطوار نشون میدن که چراغ سبز میشه و تا میخوان راه بیفتن نانازی یه بوس برای نی نی میفرسته ! البته نانازی فراموش میکنه که ماشین ها از موتورها سریعتر هستن و تا نانازی بوس رو بفرسته ماشین نی نی هه رفته و یه ماشین دیگه اومده جاش که توش یه آقای بشدت مشکی هندی تشریف دارن و با لب و لوچه آب افتاده به نانازی لبخند میزنن! در این لحظه اگر بابای بچه ها یهو برگرده چی میشه ؟!؟! درست حدس زدید نانازی باز هم به خدا نزدیکتر میشه !!!!

البته نانازی روی راههای دیگه ای هم برای نزدیک تر شدن به خدا کار کرده ها !! مثلا یه دفه هوس کنه اون گل بالای درخت رو بو کنه و تصمیم بگیره وایسه روی موتور ، یا اینکه تصمیم بگیره جورابش رو دربیاره و یه دفه دولا شه ! و البته خیلی راههای دیگه غیر موتوری که توی این بحث نمیگنجه !! دوستانی که واقعا مایل هستن میتونن این تمرینات رو انجام بدن و نتیجه رو کتبا برای نانازی بفرستن که نانازی در اسرع وقت روشهای دیگر رو بهشون معرفی کنه ! و البته اگر به لقاءالله پیوستید که در اون دنیا یادی از نانازی بفرمایید و در درگاه باریتعالی اذعان بدارید که این راه رو چه کسی پیش روی شما قرار داده !!

پس نوشت: ایشششش این مردا چقدر زود عصبانی میشن!!!!!!

پنجشنبه 3 مرداد 1387 ساعت 6:29 PM
اگر چه خیلی دیر شده ! اما به احترام آقای شکیبایی که بازیهاش به رنگ عاشقی تو دنیای نوجوونی ما بود و به احترام سکوت زودهنگامش!! این پست خالی میمونه ......



















چهارشنبه 12 تیر 1387 ساعت 8:50 PM
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

قاصد منزل سلمی که سلامت بادش
چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

بسم رب الضعفا و بدبختان (خوب چیه مگه اینا خدا ندارن !؟!؟؟!)
خدمت کلیه هموطنان نانازی دوست میرساند ، ایشان (یعنی نانازی مربوطه ) هنوز زنده می باشند و کماکان در سنگر منزل قسمت خط مقدم در حال انجام فریضه الهی هستند. خدایشان قبول کناد!
البته احتمال شهادت در این رزمگاه بسیار بالا می باشد . لذا از کلیه دوستان و آشنایان طلب دعای خیر و گذشت از قصورات نامبرده را دارد.



و من الله التوفیق
ستاد مبارزه با اعصاب و روان
دوشنبه 27 خرداد 1387 ساعت 8:24 PM

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

 

مدهوش چشم مست و می صاف بی‌غشم

گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو

 

آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم

 

  - گوجه سبز، کشک، آلوچه ، برگه ، نون سنگک، نون بربری،‌کالباس، پسته ، بادوم ، فندق،‌ کشمش، قند، سماق،‌ قرص استامینوفن ، قرص سرما خوردگی ،‌قرص چرک خشک کن ،‌سبوس برنج ،‌ ملافه ، سبزی سرخ کرده ، سبزی خشک کرده انواع و اقسام ،‌ برگ مو،‌ موم سرد، رنگ مو، حنای بیرنگ، پودر دکلره ، گلاب به روتون شونصدتا نوار بهداشتی !!!! کتاب های کمک درسی ، لباس ، لباس زیر ، مقنعه آستین دار و عبا!!!(خوب چیه مگه سوغاتی مشهده دیگه) رب انار ، رب گوچه فرنگی، عرق نعنا ، گلاب ، عرق بیدمشک، هم زن برقی ،فن رومیزی،‌‌سیم رابط !، سیاه دونه ، باقالی، ذرت ، تمرهندی(توجه داشته باشید که مالزی مرکز تمرهندی و ذرت هستش!!) و یه خورده خرت و پرت دیگه !همش همین !!!

- این بابات هم که خیلی کلاس میذاره، همش میگه میخوام سبک سفر کنم ! میخواستم یه کم برنج و بنشن هم برات بفرستم .... راستی ادویه جات اونجا داری؟ لباس مباس چیزی کم نداری؟ میخواستم یه کم آجیل بیشتر بفرستم ها! ‌از دست این بابات ! به بابات زیاد میوه ندی ها! به شکمش نمیسازه !‌ غذاشو سر وقت بدی ها! عادت داره ......

لابد ربطشو هم میخواین بدونین......

- بابایی نانازی حدود ده روز پیش به همراه اون لیست راهی مالزی شدن!‌ قابل به ذکر هست و البته حتما همگان در جریان هستید که بار مجاز برای سفرهای هوایی سی کیلوگرم هست!! حالا مامان جونی نانازی چون شنیدن مالزی یه جای جنگلی و سرسبز هست لابد فرض رو بر این گذاشتن که محل زندگی نانازی همون عکس مذکور هست! لابد ایناهم همکلاسی هاش هستن!!  خوب آدم دلش از سنگ هم که باشه طاقت نمیاره یه دونه دخترش توی همچین شرایطی زندگی کنه .... یه جنگل انبوه.... نه مغازه ای .... نه امکاناتی....... برای همین یه خورده خرت و پرت فرستادن !!!

- همین دیگه گفتیم یه خبر احوالی داشته باشید . ایشالا نانازی سر فرصت قراره یک عدد رمان به  رشته تحریر دربیاره به عنوان ماجراهای سفر بابایی به مالزی!!!!

یکشنبه 12 خرداد 1387 ساعت 10:09 PM

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

 

 

پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

چگل و می دمی از پرده برون آی و درآ

 

 

که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد

آخه نانازی جان !‌شاید برای مردم جالب نباشه که شما اوضاعتون چطور بوده ؟ چرا نمیتونی یه کم آبرو داری کنی ؟ بچه جان اول ببین آدمتو بعد آن دهان گرامی رو باز کن هی در و گهر پرتاب کن !!!

دیروز پریروزا بود که نانازی و دوست جونش تصمیم گرفتن دوتایی برن بیرون صفا!!! دوست جون هم یکی دیگه از دوستاش رو دعوت کرد که سه تایی باهم باشن و یه جورایی نانازی رو با اون آشنا کنه !!! نانازی هم با ظرافت یک شترمرغ !! لباس خوشگلاشو پوشید البته دمپایی پلاستیکی ها رو فراموش نکنید. (دو تا کارگر اندونزیایی هستن که پله ها رو تمیز می کنن ! اینا همیشه وقتی نانازی رو میبینن خیلی خوشحال میشن! فکر کنم احساس خوش تیپی می کنن!!) بعد نوبت رسید به آرایش کردن .... خوب از اونجایی که نانازی اصولا خوشگل هست!!!!!!! نیازی به آرایش زیاد نداره ولی اون روز خوب چون روز آشنایی بود نانازی سنگ تموم گذاشت !! یعنی همینکه به صورتش کرم زد ، پوست مهربان از شدت هیجان پر از کهیر شد! خوب دیگه نیازی به رژگونه و این تجملات احساس نمیشد!! و تیلیک و تیلیک آلوچه، پاشو گذاشت تو کوچه (نمیدونم یه شعری توی این مایه ها بود!!) با دوست جون رفتن در خونه فیروزه جون (همون خانومه دیگه !!) واای تا چشم نانازی به فیروزه جون افتاد درجه ا.ب.ن (اعتماد به نفس) شدیدا دچار افت شد!!! یه خانوم کمر باریک با کفشای چیلیک چیلیکی و آرایش جیگر بلایی و .... نانازی هم دید از لحاظ تیپ و هیکل که الحمدلله کم نیاورده یه کم ابراز شخصیت هم کنه که دیگه حجت تموم بشه !!

........

-بله من و بابای بچه ها درس میخونیم

-آها ! من دیگه دوس نداشتم ادامه بدم !!

- همسرتون درس میخونن؟

- نه ما اینجا مجوز کار داریم . دو تا شرکت زدیم!! شما چی؟ کار هم میکنید؟

(در اینجا بود که نانازی سریعا بساط باغبانی رو مهیا کرده و شروع کردن به گل کاشتن)

-نه ! کار که پیدا نکردیم . از پس اندازمون استفاده کردیم که اونم چند ماه پیش تموم شد. خیلی وضع اسفباری بود . اصلا نمیدونستیم باید چیکار کنیم.

-آها! راستی مریم جون (دوست جون) سگمون رو ثبت نام کردیم یه موسسه برای جفتگیری! آخه میدونی نژادنش خیلی کمیابه ! جفت براش پیدا نمیشه !‌حیوونی خیلی تحت فشاره !!

- بله خیلی وضع بدی بود ! حتی پول نداشتیم برگردیم ایران .

- آره میخوام دو تا شلوار بدرد بخور بخرم ! الان چند تا دارم نو و دست نخورده انداختم توی خونه از بس که بی قواره هستن ! مارکشون هم ..... هست.

- دیگه قرار شد یه طوری پول جور کنیم من برگردم ایران کار کنم پول بفرستم برای بابای بچه ها ! تا اونم زودتر درسشو تموم کنه !.....

خوب دیگه نانازی دل و روده بدبختی، فقر ، زاغه نشینی و... رو کشید بیرون و فیروزه جون هم البته خیلی بادقت گوش میدادن !!!! به نظر میاد تا همین جا دیگه بس باشه و نیازی به پرده برداری از بقیه هنرنماییها و حرکات محیرالعقول نانازی نباشه !!

خلاصه دوستان گرامی اگر خواستید پیش یکی از دوستاتون که باهاش رودرواسی دارید آبرو جا کنید از نانازی دعوت بعمل بیارید تا یه جلسه باهاتون بیاد بیرون !! خوب در این صورت دوستتون مطمئن میشه که شما چقدر با فرهنگ و ادب و شخصیت و البته چقدر خوش تیپ هستید!!

چهارشنبه 8 خرداد 1387 ساعت 00:28 AM

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

 

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

 

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

 
شما یک فروند نانازی با حافظه بسیار عالی در حفظ اشعار و ترانه ها!!! صدای واقعا زیبا!!! و هیکل کاملا موزون رو درنظر بگیرید!!!‌ (برای بهتر شدن تصویر ذهنیتون بایدبگم یک عدد کلاه ایمنی قرمز جیغ ،لباس چارخونه قرمز و کرم ، شلوار کرم ،‌و دمپایی پلاستیک سرخابی .... آخر سلیقه و فشن !!!) خوب... حالا تصور کنید این موجود بینظیر پشت بابای بچه ها روی موتور نشسته و حسابی جو گیر شده .... هی همینطوری ورخوا(« برای خودش» به لهجه زابلی ها!!) خوشحاله !! یه دفه می زنه زیر آواز و پدرجد موسیقی رو درمیاره روبروی بابای بچه ها میشونه !!! آخه از بخت خوش روزگار گوش بابای بچه ها نزدیک دهان نانازی بود !!! خوب بچه هیجان ناک شده بود دیگه !!‌ بارون نم نم و هوای ملس. یه آقای چینی از توی ماشینش نانازی رو دید و خندید!!‌ نانازی هم فوری براش دست تکون داد !!!‌ به بابای بچه ها میگه امروز همه یه جورایی خوشحالن ها !!!‌ بابای بچه ها هم میگه والله هرکی تورو با این اوضاع احوال میبینه خوب خوشحال میشه !!‌ یعنی اصولا روانش شاد میشه !!‌ بده؟ نه تورو خدا بده آدم باعث شادی بندگان خدا بشه ؟ تازه یه بارم پشت چراغ قرمز که بودن از موتور اومد پائین و یه سری حرکات ورزشی انجام داد . خوب بنده خدا کمرش خشک شده بود روی این موتور!!!!

آقاهه توی مغازه دوربین فروشی چیک چیک از نانازی عسک میندازه بعد میگه ببینید چه کیفیت خوبی داره !!‌نانازی هم فوری بهش گفت نه خواهش میکنم ، من خودم خوشگلم اینطوری توی عکس میفتم!‌اگر راست میگید از اون همکار هندیتون عسک بگیرید ببینید کیفیتش چطوریه !!‌ فروشنده ده پونزده ثانیه خشکش زد!!‌ بعدشم کلی خندیده !!! یعنی تا پیام به مغزش مخابره بشه، تجزیه تحلیل بشه ،‌و احیاناٌ‌ باور بشه و آخر سر عکس العمل از مغز ایشون مخابره بشه این قدر طول کشیده !!‌ دقیفاٌیه ساعت و نیم درمورد کارآیی دوربین توضیح داده بعد دونه دونه لوازمش رو از جعبه آورده امتحان کرده !!‌ یه دفه نانازی به بابای بچه ها گفت اگه الان بهش بگیم ما دوربینو نمیخوایم فکر میکنی چند ثانیه طول بکشه تا از شوک دربیاد!؟؟!؟

بله دیگه !! امروز نانازی کلا خوشحال بود !!‌ یک عدد دوربین اچ پنجاه سونی با پرینترش کادو گرفت!!‌ البته اینو برنامه داشتن بخرن!!‌ بابای بچه ها گفت یه تیر و دو نشون دیگه !!‌ نانازی هم گفت نمیذارم بهش دست بزنی هااااااااا!!‌نشون به اون نشونی که از وقتی اومدن خونه بابای بچه ها یه دقیقه هم دوربینو زمین نذاشته .

پس نوشت: جدول برنامه ها در ادامه مطلب هست.

ادامه مطلب ...
یکشنبه 5 خرداد 1387 ساعت 10:28 PM

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

 

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار

 

خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

تمام شد !!!!!!! به همین راحتی !!!!!! باور کردنش سخت گاهی سخت میشود !! ولی تمام شد!!!  

الان یه ساعته که به وقت مالزی سی و یک سالگی نانازی تمام شد!!! یعنی یه جورایی شروع شد!! تا دیروز نانازی سی سال و سیصد و شصت و چهار روز داشت !!‌از امروز سی ویک سال!!! پس میشه گفت سی ساله بودن تمام شد!!! همه خاطرات و روزهاش رفتن تو کتاب زندگی نانازی !! این دهه سوم خیلی شیرین تر است !! دهه ای پر شور و حال تره! آدم باورش نمیشه !!! نانازی در ابتدای این دهه اتفاقات مهمی براش افتاده !! یکی اینکه اومده یه کشور دیگه !! دانشگاه قبول شده !!! و اینکه ........ اینکه این سی سالگی عجب سن خوبی هست !!! عشق توی این سن انگاری پر جلا تر میشه !! سی سالگی سن روراست بودن با خود آدمه !! سن جوونی کردن ! بالا پائین پریدن پشت موتور آواز خوندن !! سر کار نرفتن !! بی پول بودن و سنت به سنت پولا رو حساب کردن !! پیاده روی های طولانی!! اتوبوس هایی که نمی آمدند!! سی سالگی عزیز و دوست داشتنی !!! نانازی برای همه شادی هایی که براش به ارمغان آوردی ازت ممنونه و البته غم ها !!!!! غم هایی که همیشه با بعضی شادیها همراه است !! بغض هایی که در انتهای همه قهقهه ها هست!! غم غریبی و غربت!!‌ حسرت این شادیهایی که نمی توان با عزیزانت تقسیم کنی !! و.....

نانازی دوست داره این دهه سوم رو خیلی با شکوه سپری کنه !!‌البته شاید به آخراش نرسه !!‌ کسی چه می دونه !!!‌ ولی این دهه براش خیلی دوست داشتنی هست!!! شاید تصمیم گرفت مادر بشه !!!‌ وای !! نانازی مامان بشه !!! هنوز جدی راجع به این موضوع فکر نکرده !!‌ شاید هم برای همیشه تکلیف خودشو با این حس غریب معلوم کنه !!!

خداحافظ سی سالگی باشکوه !!‌خداحافظ سی سالگی مهربان !!‌خداحافظ سی سالگی صبور!! خداحافظ سی سالگی !!! نانازی دیگه هرگز تو رو نخواهد دید!! تو دفتر خاطرات نانازی تو یکی از طلایی ترین صفحات هستی!!! خداحافظ سی سالگی !!

و..... سلام سی و یک سالگی جوان!!!! سلام

جمعه 3 خرداد 1387 ساعت 10:31 PM

دارم امید عاطفتی از جانب دوست

 

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

 

گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

 

۱. نانازی و بابای بچه ها امروز رفته بودن سفارت پرونده دانشجویی برای نانازی درست کنن!! خوب الان دیگه نانازی یک عدد دانشجوی شناخته شده محسوب میشه !! دقیقا فایده اش رو کسی نمیدونه ولی حتما خوبه دیگه ! اینقذه خوبه آدم هر از چند گاهی یه سری به سفارت کشور خودش بزنه ،‌آخه میگن سفارت هر کشور مثل یه قسمت از خود کشوره !! آدم کیف میکنه توی راهروی کثیف و پر از آشغال رد میشه !! اصلا یه احساس نوستالوژی به آدم دست میده که این متصدی هی مردمو دست به سر می کنه ! بعد با وجود اینه که باید شماره کامپیوتری بگیری، بازم جلوی باجه هرکی هرکیه !!‌ الان نانازی از احساس نوستالوجیک شدیدی برخوردار شده ......

۲. برای گفتن  قسمت بعدی توضیح چند نکته ضروریه . اولا ببخشید!! آخرش می فهمید چرا!!! ثانیا در زبان مالایایی اینی به معنای این هست و ثالثا این که زبان مالایایی ساختارش با زبان های دیگه فرق داره . وقتی از اینی استفاده می کنیم دیگه نیازی به فعل نداریم !!

۳. و اما .... تو راه برگشت نانازی که میخواست یه ترازو بخره به بابای بچه ها گفت یه سری برن مرکز خریدی که سر راهشون بود. این چینی ها هم که همیشه خدا چند تا غرفه زدن و یه سری خرت و پرت وسط سالن می فروشن !! نانازی چند تا بسته مثل گیاهای دارویی دید و چون خیلی به این مسائل علاقه داره دنبال صاحب اون غرفه رفت . بعد از کلی کند و کار یک عدد پیرمرد درب و داغون حدودا ۹۰-۱۰۰ ساله با یه پیراهن زیر و یه شلوارک (که در میهن عزیزمون به اون میگن شورت مامان دوز) از اون پشت دراومد. خوب البته پر واضح و مبرهنه که ایشون حتی یه نیم واژه هم انگلیسی نمی دونستن ! خلاصه مراسم معرفی این گیاها به همراه حرکات موزون و غیر موزون شروع شد و پیرمرده هر کدوم از گیاها رو نشون میداد یه عالمه چینگ چونگ مونگ سر هم می کرد و بعد هم به اون قسمتی که کاربرد داشت اشاره می کرد! دیگه بدبخت کم مونده بود روده هاشو هم دربیاره به نانازی نشون بده !! یکی از بسته ها توش یه چیزایی مثل چوب درخت بود ! بابای بچه ها هم پرسید این چیه ؟البته به زبان مالایایی. پیرمرده خیلی خوشحال شد و فکر کرد که بالاخره یه آدم زبون فهم گیرش اومده !!هی توضیح داد ! هی نانازی اینا نفهمیدن !! بعد یه دفه یه دستی به .... بابای بچه ها زد و گفت اینی !!! نانازی که شدیدا دچار غافلگیری شده بود ! فوری برگشت و شروع کرد یه مجله رو ورق زدن (این اوج روشنفکری آدم رو می رسونه ها) ! بابای بچه ها هم سعی کرد سوت زنان رد بشه ! ولی پیرمرده فکر کرد اینا کامل متوجه نشدن ! انگشت اشاره اش رو خم (به حالت نود درجه ) درآورد و گفت اینی، بعد سریع انگشتشو صاف کرد و گفت اینی !! وایییییی خوب نانازی هم تا یه حدی تحمل داره دیگه !!! آی بلند بلند خندید وسط سالن!! حالا شما قیافه بابای بچه ها رو هر طوری که دوست داشتید میتونید متصور بشید !!! چون نانازی در اون لحظه داشت روی زمین غلت می زد و اصلا به صورت این بنده خدا نگاه نمی کرد !!!

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 11:29 PM












غلام نرگس مست تو تاجدارانند


خراب باده لعل تو هوشیارانند
تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز


و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند


خوب! پدر بزرگ نانازی که به رحمت خدا رفت ! عجیب بود ایشون در سن نود و چند سالگی هیچگونه بیماری نداشتن !! یعنی نه قند اوره چربی و از این طور برنامه ها که معمولا سالمندان دچارشون میشن !! فقط آلزایمر داشت ! این سلامتی رو در سایه یه لایف استایل واقعی بدست آورده بود! ورزش منظم روزانه و خوردن غذاهای سالم !!


یعنی یه آدم باید چقدر خوش شانس باشه که از همه صفات خوب پدربزرگش فقط این قضیه آلزایمر بهش ارث رسیده باشه !! نه، کلا نانازی در این زمینه ها خوش شانسه ! مثلا کم پشتی موهاشو از باباش به ارث برده و بیحالتیش رو از مامانش (درصورتیکه بابای نانازی موهاش حالت داره و مامان خانوم هم اینقدر موهاش پرپشته که خیلی خوشگل دیده میشن) چاقی رو از خانواده مادری به ارث برده و پشمالویی رو از خانواده پدری .... خوب تا اینجاش دیگه باید فهمیده باشید که چه هلوییه این نانازی!!!!!


فردا تولد مامان جیگر طلای نانازیه !!! آخ که نانازی چقدر دلش برای این مامان جونش تنگ شده ! از همینجا تولد مامانش رو بهش تبریک میگه و براش آرزوی سلامتی سلامتی و سلامتی میکنه !! خبر خوب دیگه اینه که بابای نانازی تا دوهفته دیگه میخواد بیاد پیشش!!! وااااااااااای نانازی داره از خوشحالی میغشه !!! فقط از الان باید خونه رو بسابه !! از بس این بابای نانازی نسبت به همه چی حساسه و آبرو هم واسه آدم نمیذاره !! یه دفه جلوی بابای بچه ها یه چیزی میگه !!! به نانازی ها !!! بابای نانازی و بابای بچه ها دو روحن در دو بدن !!! آخ نه ببخشید .... چیز دیگه .... یه چیزی تو همین مایه ها !!! آی دل و قلوه میدن این دو تا به هم!!!! گلاب به روتون (هوووووووووووع) هی بابای بچه ها از نانازی میپرسه چیزی لازم نیست برای اومدن بابات بخریم ؟!؟!؟ خوب نانازی هم دید فرصت خوبیه گفت احتیاج مبرمی به یه بلندر دارن و اگر نباشه آبرومون جلوی بابا میره و این حرفا !!!! و این شد که در عرض سه سوت نانازی داری یک عدد بلند سه کاره شده !! حالا نانازی داره فکراشو جمع میکنه ببینه برای اومدن باباش چه چیزای دیگه ای لازم هست !!! مثلا یه موبایل باحال!! دو جلسه ماساژصورت(خوب باباش باید نانازی رو در وضعیت خوبی ببینه دیگه نه !؟!؟) .....


آها این پروژه رژیم نانازی هم کماکان در دست اقدام می باشد !! ایشان به تازگی در سایت اسپارک پیپل ثبت نام کرده و هر پنج دقیقه از این سایت براش یه ای میل میاد !!! اینا نمیگن این همه ای میل می فرستن خوب مردم کی وقت کنن برن ورزش و رژیم و این حرفا !؟!؟!؟

جمعه 27 اردیبهشت 1387 ساعت 7:34 PM

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

این کار هر روزش بود دم دمای عصر با موتورش میومد درخونه ما و بوق بوق می زد .گاهی ما بچه ها سعی می کردیم خودمون رو گم و گور کنیم گاهی هم میومدیم جلو و روبوسی و این حرفا!! همیشه بیشتر از یه چای نمی موند . خاطرات کهنه دوران خدمت و اینکه رادیو امریکا گفته چای باید کم رنگ باشه. همیشه حرفهای تکراری... مادرم با دقت گوش می کرد انگار که اولین بار است که می شنود گاهی هم می خواست که یک خاطره بخصوص را دوباره برایش بگوید!! مادرم به یاد پدر خودش میفتاد. مادرم همیشه میگفت خوب این هم پدر است باید برایش احترام قائل شد!

زنش را کتک می زد. گاهی با کمربند گاهی هم با زنجیر. اصلا هرچیز که دم دستش می آمد! من که ندیده بودم ، بچه هایش می گفتند.افسر شهربانی!! زنش در ۵۰ سالگی سرطان گرفت پول دوا و درمانش را نمی داد. پسرها می دادند. دقایق آخر بالای سرش هم نرفت ، زن چشم انتظار مرد، دق کرد. پول کفن و دفن هم پسرها دادند. برای همین شاید بچه هایش دوستش نداشتند.

نماز قضا نداشت ! حتی نماز شب و نماز مستحبی قضا هم نداشت !! سالی دو سه بار قرآن ختم می کرد. همه مفاتیح الجنان را حفظ بود!! مردی که تمام جوانی اش را در تلاش نان سپری کرده بود بدون آنکه به نیازهای دیگر بچه هایش هم فکر کند!! مردی که کمی هوسران بود!! البته در حد و حدود شرع!! برای همین وقتی زنش مردروزی نبود که یک زن صیغه ای درم درشان نیاید و ادعایی تازه نکند! و بالاخره پسر بزرگش برایش زن گرفت! البته این زنش هم حسابی سرش تلافی درآورد!! به مادرم گفته بود فقط منتظرم بمیره ارثم رو بگیرم !!!

از دوسال پیش آلزایمر گرفته بود!! بدنش قوی بود هنوز می توانست ۱۰۰ تا شنا یک دستی برود. اما ذهنش دیگر یاری نمی کرد! به بدنش رسیده بود. ورزش ، خواب کم ، معقول و نظم ..... از جوانی حساب و کتاب همه چیز را می نوشت. از روی دفترهایش حتی میشد فهمید ۳۰ سال پیش مثلا برنج کیلویی چقدر بوده !!!

هنوز بوی خانه اش در روزهای عید یادم میاید . شیرینی های نخودچی و شکلات ها !! هر روز که می آمد پیش ما دستش خالی نبود . معمولا چیزای ارزونقیمت و ....! مادرم هزار بار با اکبر آقا (قنادی سر کوچه) دعوا کرده بود که این آشغالا رو به این پیرمرد نفروشه !!! وضع مالیش بد نبود ولی خوب یه کم بگی نگی خسیس بود، ولی به هر حال هر روز که می آمد دست خالی نمی آمد. حتی شده یک دانه سیب از توی یخچال خانه اش!

دیروز که داشتم با پدرم چت می کردم گفت : دختر برای حاج آقا دعا کن !!! وقتی توی غربت باشی این حرف برات یه مفهوم دیگه داره !!! حاج آقا یه هفته پیش رفته بود !! در سن نود و چند سالگی !!حتما تا حالا به حساب و کتابش هم رسیدن و .... ولی من تازه عزادار شدم . من نمی تونم راجع بهش قضاوت کنم نمی تونم بگم بد کرد یا خوب بود. بچه هاش حق دارن ازش متنفر باشن یا نه !!!

ولی ... ولی حالم خیلی بده !! سرم خیلی درد میکنه !! فکر نمی کردم برای رفتن او این همه ناراحت باشم !!! دیشب تا صبح گریه کردم!! چرا این همه دیر مرا خبر کردند؟ هی من دیدیم هفته پیش دلم گرفته ... هی دلم گریه های بی دلیل می خواهد ... باران می خواهد ......نگو یک تکه از تاریخ زندگی من مرده !! هر طور که حساب کنیم ... اگر او نبود ، من هم نبودم!! قسمتی از وجود من ژن های من ، خونم و .... مال او بوده !!! پدر بزرگم! در یکی از روزهای اردیبهشت مرد!! در حالیکه هیچ کس از دنیای درونش خبر دار نبود!!! حتی خودش!!

انا لله و انا الیه راجعون

 

چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 ساعت 10:10 PM

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای

آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای    

از دامن تو دست ندارند عاشقان      

پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای      

خوب آدمیزاده دیگه ! یه موقعی اینطوری میشه !! حالا نانازی وسط این جدول گیج و ویج واستاده !!! به نظر شما قرص مسکن چند کالری داره ؟ یا مثلا این غذای مالایایی چینی که امروز خورده و دقیقا نمی دونه چی توش داشته ! و روم به دیوار روم به دیوار اون چندتا بیسکوئیت زنجبیلی!!!و.......

دیدید ! نوشتن نداره که این همه بی آبرویی!!!

بله دیگه آدمیزاد حد و اندازه خودشو ندونه اینطوری گیر میافته !! چطوری؟ خوب نانازی و بابای بچه ها دیروز رفته بودن یه جای خیلی باکلاس !!! از اون جاها که یه دونه گوجه فرنگی ۱۰ رینگیت بود!! خوب البته در اون زمان نانازی کاملا خودش و اندازه های جیبش رو می شناحت و دست از پا خطا نکرد!! و اما امروز .....

یکی از دوستا (حالانانازی همین یه دونه دوست جون رو داره ها!!) این اکون سیو  رو معرفی کرد و نانازی و بابای بچه ها هم گفتن سر راه یه سری برن ببینن اینجا چه خبره !!!! وااااااااااای آدم بعد از اون همه گرونی روحش پرواز میکنه دیگه !!! بعدشم نانازی گفت خوب حالا که ماشین هم داریم و غصه حمل و نقلش رو هم نداریم پس بزن بریم ....... دیگه علف و سبزی و جوانه نبود که نانازی نخریده باشه !! حتما میگید خوبه دیگه ؟!؟! آره خوب خوبه ولی نانازی اصلا یادش نبود که توی خونه یک عدد یخچال فسقلی دارن !!!!!

اینه که میگن آدم باید همه جوره اندازه هاش یادش باشه !!!! حالا نانازی با کمک بابای بچه ها با لگد و .... همه چیو چپوندن توی یخچال . البته یه مقداری هم بیرون مونده که امیدوارن در یکی دو روزآینده بلایی سرشون نیاد!!!

خوب دیگه نانازی بره اون نصفه پاپایا رو بخوره که بیرون مونده اگرنه تا صبح خونه رو پشه کوره برمیداره !!

 

دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 ساعت 3:04 PM

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

 

انی رایت دهرا من هجرک القیامه
دارم من از فراقش در دیده صد علامت

 

لیست دموع عینی هذا لنا العلامه

گزارش هفته آغازین تعطیلات نانازی:

بابای بچه ها یک عدد ماشین مال عهد دقیانوس به قیمت خیلی ارزان خریده که به قولی خیلی تمیزه !!!! ولی چون هزینه سوخت اینجا بالاست استفاده چندانی ازش نمی شه !! حالا شما دلیل خریدنشو لطفا از خود ایشون بپرسید !!!

نمرات کماکان اعلام نشدن !! نانازی وقت تلف می کند و هیچ کار مفیدی انجام نمی دهد و ....

و اما برنامه لایف استایلانه .....

این جدول تازه کشفیده شده .... نانازی اصلا از این همه ......... امکانات که در اختیارش بود خبر نداشت در هر صورت

یک دو سه ... امتحان می کنیم ...

دوشنبه

پرتقال هویج انبه نان گوشت نخود لوبیا سیب زمینی شیرکم چرب کورن فلکس جمع
۲عدد ۲عدد ۱برش ۱۵۰گرم ۸۵گرم ۱۰۰گرم ۱۰ گرم ۱فنجان ۳قاشق
۹۰ ۷۰ ۷ ۴۰۰ ۱۴۵ ۱۰۰ ۱۵ ۱۵۰ ۱۲۰ ۱۲۰۷

 این ترتیب غذاها جابجاست !!

یعنی معلومه نانازی نهار چی داشته ؟!؟!؟!؟ نه یعنی خدا وکیلی میشه حدس زد؟!؟!

 

جمعه 20 اردیبهشت 1387 ساعت 07:51 AM

دیر است که دلدار پیامی نفرستاد

 

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

 

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

وقتی نانازی بچه بود یه بار توی مدرسه شدیدا داشت گریه میکرد . معلمش اومد ازش پرسید چرا اینقدر گریه میکنی و نانازی هق هق کنان جواب داد : بخاطر رنجهای بشری !!!!!!! معلمش چشماش گرد شد دوباره پرسید چی!؟!؟ و نانازی هم همون جواب رو داد. معلمش خندید . نانازی فکر کرد این رنجهای بشری برای هیچکس مهم نیست . راستش نانازی اون موقع خیلی کوچیک بود و اینو توی یه کتاب که مال آدم بزرگا بود خونده بود بعدش از باباش پرسیده بود و باباش هم براش قصه برده هایی رو گفته بود که زجر کشیدن تا کاخها ساخته بشه، قصه تمدنهای بزرگ که به دست آدمهای کوچیک درست شده بود و هیچ اسمی از اونا در تاریخ نبود . قصه پدرهای شرمنده قصه مادرهایی با جگر ریش ریش !!! و البته معلم ها جلسه گرفتن و بابای نانازی رو دعوت کردن و ازش خواستن اینقدر به این بچه فشار نیاره !!!! آخه بچه رو چه به فهمیدن.......

حالا بعد از اون همه سال هر از چند گاهی نانازی به یاد رنجهای بشری میافته ! و بازم برای اونا گریه می کنه !حالا دیگه نانازی میدونه رنجهای بشری چی هستن و گهگاهی بعضی از اونا رو لمس کرده ! البته باید گفت رنجهای بشری ما و رنجهای بشری بعضیا!!! با هم خیلی فرق داره !!! مثلا بعضیا از غصه گرسنگی بچه هاشون شبا خوابشون نمی بره و نانازی شب تا صبح، صبح تا شب مواظب باشه که زیاد نخوره !!!!! خوب چاقی هم یه جور رنجه دیگه !! این یعنی نداشتن برنامه زندگی یعنی نداشتن نظم در فکر کردن یعنی نداشتن توانایی خوب زندگی کردن ! و کسی که نمی تونه خوب زندگی کنه زجر می کشه .....

ولی گاهی هم بد نیست که نانازی غیر از لایف استایل و زندگی خودش به یکی فقط یکی از مردمان هم فکر کنه مثلا شاید بتونه زندگی جمع و جورتری داشته باشه و از بعضی از خواسته هاش چشم پوشی کنه تا بتونه به مستاجری که خونه اش رو بهش اجاره داده بگه یه سال دیگه هم می تونی با همون کرایه قبلی همینجا بمونی (این فقط مثاله ها فکر نکنید نانازی ژان وال ژان هست !!!)

آخه میدونید بعد از اون جلسه معلما بابای نانازی بهش گفت تو نمی تونی با غصه خوردن رنجهای بشری رو از بین ببری باید سعی کنی حتی اگر شده دو تا دونه از دوستات رو خوشحال کنی اونوقت اونا هم دوتا دیگه از دوستاشونو خوشحال میکنن و ..... نانازی هم فکر کرد چه خوب ! رنجهای بشری رو چقدر راحت میشه به شادیهای بشری تبدیل کرد. ولی نانازی نمی دونست که در آینده ممکنه خودش هم یه موقع هایی باعث رنجش بعضی ها بشه ... اگرچه همه تلاششو کرده که اینطور نشه ولی خوب دیگه .....

حالا اینجا از پشت همین تریبون اعلام می دارد هرکی از دست نانازی ناراحت شده ، از گذشته های دور تا همین حالا! لطفا ببخشید ! یا حداقل سعی کنید که ببخشید .......