چاق سلامتی

نوشته های یه چاقالوی نانازی

چاق سلامتی

نوشته های یه چاقالوی نانازی

نانازی آوازه خوان

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

 

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

 

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

 
شما یک فروند نانازی با حافظه بسیار عالی در حفظ اشعار و ترانه ها!!! صدای واقعا زیبا!!! و هیکل کاملا موزون رو درنظر بگیرید!!!‌ (برای بهتر شدن تصویر ذهنیتون بایدبگم یک عدد کلاه ایمنی قرمز جیغ ،لباس چارخونه قرمز و کرم ، شلوار کرم ،‌و دمپایی پلاستیک سرخابی .... آخر سلیقه و فشن !!!) خوب... حالا تصور کنید این موجود بینظیر پشت بابای بچه ها روی موتور نشسته و حسابی جو گیر شده .... هی همینطوری ورخوا(« برای خودش» به لهجه زابلی ها!!) خوشحاله !! یه دفه می زنه زیر آواز و پدرجد موسیقی رو درمیاره روبروی بابای بچه ها میشونه !!! آخه از بخت خوش روزگار گوش بابای بچه ها نزدیک دهان نانازی بود !!! خوب بچه هیجان ناک شده بود دیگه !!‌ بارون نم نم و هوای ملس. یه آقای چینی از توی ماشینش نانازی رو دید و خندید!!‌ نانازی هم فوری براش دست تکون داد !!!‌ به بابای بچه ها میگه امروز همه یه جورایی خوشحالن ها !!!‌ بابای بچه ها هم میگه والله هرکی تورو با این اوضاع احوال میبینه خوب خوشحال میشه !!‌ یعنی اصولا روانش شاد میشه !!‌ بده؟ نه تورو خدا بده آدم باعث شادی بندگان خدا بشه ؟ تازه یه بارم پشت چراغ قرمز که بودن از موتور اومد پائین و یه سری حرکات ورزشی انجام داد . خوب بنده خدا کمرش خشک شده بود روی این موتور!!!!

آقاهه توی مغازه دوربین فروشی چیک چیک از نانازی عسک میندازه بعد میگه ببینید چه کیفیت خوبی داره !!‌نانازی هم فوری بهش گفت نه خواهش میکنم ، من خودم خوشگلم اینطوری توی عکس میفتم!‌اگر راست میگید از اون همکار هندیتون عسک بگیرید ببینید کیفیتش چطوریه !!‌ فروشنده ده پونزده ثانیه خشکش زد!!‌ بعدشم کلی خندیده !!! یعنی تا پیام به مغزش مخابره بشه، تجزیه تحلیل بشه ،‌و احیاناٌ‌ باور بشه و آخر سر عکس العمل از مغز ایشون مخابره بشه این قدر طول کشیده !!‌ دقیفاٌیه ساعت و نیم درمورد کارآیی دوربین توضیح داده بعد دونه دونه لوازمش رو از جعبه آورده امتحان کرده !!‌ یه دفه نانازی به بابای بچه ها گفت اگه الان بهش بگیم ما دوربینو نمیخوایم فکر میکنی چند ثانیه طول بکشه تا از شوک دربیاد!؟؟!؟

بله دیگه !! امروز نانازی کلا خوشحال بود !!‌ یک عدد دوربین اچ پنجاه سونی با پرینترش کادو گرفت!!‌ البته اینو برنامه داشتن بخرن!!‌ بابای بچه ها گفت یه تیر و دو نشون دیگه !!‌ نانازی هم گفت نمیذارم بهش دست بزنی هااااااااا!!‌نشون به اون نشونی که از وقتی اومدن خونه بابای بچه ها یه دقیقه هم دوربینو زمین نذاشته .

پس نوشت: جدول برنامه ها در ادامه مطلب هست.

ادامه مطلب ...

خداحافظ ، سلام

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

 

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار

 

خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

تمام شد !!!!!!! به همین راحتی !!!!!! باور کردنش سخت گاهی سخت میشود !! ولی تمام شد!!!  

الان یه ساعته که به وقت مالزی سی و یک سالگی نانازی تمام شد!!! یعنی یه جورایی شروع شد!! تا دیروز نانازی سی سال و سیصد و شصت و چهار روز داشت !!‌از امروز سی ویک سال!!! پس میشه گفت سی ساله بودن تمام شد!!! همه خاطرات و روزهاش رفتن تو کتاب زندگی نانازی !! این دهه سوم خیلی شیرین تر است !! دهه ای پر شور و حال تره! آدم باورش نمیشه !!! نانازی در ابتدای این دهه اتفاقات مهمی براش افتاده !! یکی اینکه اومده یه کشور دیگه !! دانشگاه قبول شده !!! و اینکه ........ اینکه این سی سالگی عجب سن خوبی هست !!! عشق توی این سن انگاری پر جلا تر میشه !! سی سالگی سن روراست بودن با خود آدمه !! سن جوونی کردن ! بالا پائین پریدن پشت موتور آواز خوندن !! سر کار نرفتن !! بی پول بودن و سنت به سنت پولا رو حساب کردن !! پیاده روی های طولانی!! اتوبوس هایی که نمی آمدند!! سی سالگی عزیز و دوست داشتنی !!! نانازی برای همه شادی هایی که براش به ارمغان آوردی ازت ممنونه و البته غم ها !!!!! غم هایی که همیشه با بعضی شادیها همراه است !! بغض هایی که در انتهای همه قهقهه ها هست!! غم غریبی و غربت!!‌ حسرت این شادیهایی که نمی توان با عزیزانت تقسیم کنی !! و.....

نانازی دوست داره این دهه سوم رو خیلی با شکوه سپری کنه !!‌البته شاید به آخراش نرسه !!‌ کسی چه می دونه !!!‌ ولی این دهه براش خیلی دوست داشتنی هست!!! شاید تصمیم گرفت مادر بشه !!!‌ وای !! نانازی مامان بشه !!! هنوز جدی راجع به این موضوع فکر نکرده !!‌ شاید هم برای همیشه تکلیف خودشو با این حس غریب معلوم کنه !!!

خداحافظ سی سالگی باشکوه !!‌خداحافظ سی سالگی مهربان !!‌خداحافظ سی سالگی صبور!! خداحافظ سی سالگی !!! نانازی دیگه هرگز تو رو نخواهد دید!! تو دفتر خاطرات نانازی تو یکی از طلایی ترین صفحات هستی!!! خداحافظ سی سالگی !!

و..... سلام سی و یک سالگی جوان!!!! سلام

اینی اینی

دارم امید عاطفتی از جانب دوست

 

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

 

گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

 

۱. نانازی و بابای بچه ها امروز رفته بودن سفارت پرونده دانشجویی برای نانازی درست کنن!! خوب الان دیگه نانازی یک عدد دانشجوی شناخته شده محسوب میشه !! دقیقا فایده اش رو کسی نمیدونه ولی حتما خوبه دیگه ! اینقذه خوبه آدم هر از چند گاهی یه سری به سفارت کشور خودش بزنه ،‌آخه میگن سفارت هر کشور مثل یه قسمت از خود کشوره !! آدم کیف میکنه توی راهروی کثیف و پر از آشغال رد میشه !! اصلا یه احساس نوستالوژی به آدم دست میده که این متصدی هی مردمو دست به سر می کنه ! بعد با وجود اینه که باید شماره کامپیوتری بگیری، بازم جلوی باجه هرکی هرکیه !!‌ الان نانازی از احساس نوستالوجیک شدیدی برخوردار شده ......

۲. برای گفتن  قسمت بعدی توضیح چند نکته ضروریه . اولا ببخشید!! آخرش می فهمید چرا!!! ثانیا در زبان مالایایی اینی به معنای این هست و ثالثا این که زبان مالایایی ساختارش با زبان های دیگه فرق داره . وقتی از اینی استفاده می کنیم دیگه نیازی به فعل نداریم !!

۳. و اما .... تو راه برگشت نانازی که میخواست یه ترازو بخره به بابای بچه ها گفت یه سری برن مرکز خریدی که سر راهشون بود. این چینی ها هم که همیشه خدا چند تا غرفه زدن و یه سری خرت و پرت وسط سالن می فروشن !! نانازی چند تا بسته مثل گیاهای دارویی دید و چون خیلی به این مسائل علاقه داره دنبال صاحب اون غرفه رفت . بعد از کلی کند و کار یک عدد پیرمرد درب و داغون حدودا ۹۰-۱۰۰ ساله با یه پیراهن زیر و یه شلوارک (که در میهن عزیزمون به اون میگن شورت مامان دوز) از اون پشت دراومد. خوب البته پر واضح و مبرهنه که ایشون حتی یه نیم واژه هم انگلیسی نمی دونستن ! خلاصه مراسم معرفی این گیاها به همراه حرکات موزون و غیر موزون شروع شد و پیرمرده هر کدوم از گیاها رو نشون میداد یه عالمه چینگ چونگ مونگ سر هم می کرد و بعد هم به اون قسمتی که کاربرد داشت اشاره می کرد! دیگه بدبخت کم مونده بود روده هاشو هم دربیاره به نانازی نشون بده !! یکی از بسته ها توش یه چیزایی مثل چوب درخت بود ! بابای بچه ها هم پرسید این چیه ؟البته به زبان مالایایی. پیرمرده خیلی خوشحال شد و فکر کرد که بالاخره یه آدم زبون فهم گیرش اومده !!هی توضیح داد ! هی نانازی اینا نفهمیدن !! بعد یه دفه یه دستی به .... بابای بچه ها زد و گفت اینی !!! نانازی که شدیدا دچار غافلگیری شده بود ! فوری برگشت و شروع کرد یه مجله رو ورق زدن (این اوج روشنفکری آدم رو می رسونه ها) ! بابای بچه ها هم سعی کرد سوت زنان رد بشه ! ولی پیرمرده فکر کرد اینا کامل متوجه نشدن ! انگشت اشاره اش رو خم (به حالت نود درجه ) درآورد و گفت اینی، بعد سریع انگشتشو صاف کرد و گفت اینی !! وایییییی خوب نانازی هم تا یه حدی تحمل داره دیگه !!! آی بلند بلند خندید وسط سالن!! حالا شما قیافه بابای بچه ها رو هر طوری که دوست داشتید میتونید متصور بشید !!! چون نانازی در اون لحظه داشت روی زمین غلت می زد و اصلا به صورت این بنده خدا نگاه نمی کرد !!!