چاق سلامتی

نوشته های یه چاقالوی نانازی

چاق سلامتی

نوشته های یه چاقالوی نانازی

تولدت مبارک دخترم .

 

 

 وقتی به دنیا اومدی یه دنیا شادی پخش شد روی زمین و وقتی به دنیای من اومدی یک عالمه از تنهاییهام پرت شدن بیرون.

تولدت مبارک دختر بهار!  

همه آرزوهای خوب دنیا برای تو.  

همه روشناییهای آسمونی برای تو. 

برای تو که حتی موقع سختیهات صدای بال فرشته ها رو میشنوی. 

برای تو که دریای مهربونی از چشمه دلت منشاء گرفته . 

امسال به یادموندنی ترین سال زندگی تو خواهد بود.  

امسال درهایی از نور به زندگیت باز میشه و راههایی طلایی به سمت سعادت برایت نشانه گذاری خواهد شد.  

آماده باش عزیزم ! خوشبختی همین جاهاست رو که برگردونی میبینیش. 

تولدت مبارک زی زی عزیز.

عید مبارک....  

بهار بهار باز اومده دوباره
باز تموم دلها چه بیقراره
اما برای من دور ز خونه
بهارا هم مثل خزون میمونه
 

بهار خونه . بوی دیگه داره
هوای خونه . همیشه بهاره
اما برای من دور ز خونه
بهارا هم مثل خزون میمونه
 

خونه هزار هزارتا یاد و یادگاری داره
بچگی و قلک و عیدی به یادم میاره
گلدون یاس رازقی . بنفشه های باغچه
آینه و شمعدون جهاز مادرو تو طاقچه 


بهار بهار باز اومده دوباره
باز تموم دلها چه بیقراره
اما برای من دور ز خونه
بهارا هم مثل خزون میمونه
بهارا هم مثل خزون میمونه

سوختگی من از تو ، سرخی تو لای جرز دیوار...

-         این آش رو هم بزن نسوزه تا من برم یه دوش بگیرم .

-         باشه

-         یادت نره ها! تند تند هم بزنی ! زود ته میگیره .

-         ممممم باشه !

.

.

.

-         نه اصلا ولش کن خاموشش میکنم با خیال راحت دوش بگیرم !

-         ممممممم

این گفتگو بعد از یک روز بسیار خسته کننده و تکان دهند اتفاق افتاد . البته تکان دهنده از این لحاظ که نانازی و بابای بچه ها در حال تکاندن خونه بودند و شما فکر کنید نانازی یه لنگه پا وسط اون بشور بساب و عمل به خورده فرمایشات بابای بچه ها سبزی ها رو پاک و خورد کرده بود . کلی پیاز داغ درست کرده بود و یه آش رشته مشتی اعلا درست کرده بود و این دم آخری حیفش میومد که به خاطر یه دقیقه دوش گرفتن آش نازنین بسوزه و زحمت مضاعفش به باد بره , پس زیر گاز رو خاموش کرد و با خیال راحت رفت زیر دوش تا خستگی روزش رو به در کنه و آماده بشه برای رفتن بیرون و مراسم چهارشنبه سوری!!!

بعد از یه ربع که نانازی اومده بود بیرون و داشت مراسم کرم مالی و خود خوشگل کنان انجام میداد یه بوی ملایم سوختگی به مشامش رسید .

-         بابااااااااااااااش!! این بوی چیه !؟

-         هیچی برنج رو گذاشتم گرم بشه .

بعد از نیم ساعت که نانازی حاضر و آماده شده بود احساس کرد خونه در یک دود ملایمی فرو رفته ! بعد بابای بچه ها بدو بدو اومد گفت برنج ته گرفته بود ! بعد با یه حالتی پرسید : منو سرکار گذاشته بودی!؟ زیر گاز که خاموش بود !! نانازی هم گفت : گفتم که میترسیدم یادت بره !!

خوب!! منتظرید چی شده باشه !؟ نه واقعا انتظارتون چیه !؟ فقط در اون لحظه که نانازی رفت تو آشپزخونه و شعله زیاد گاز زیر قابلمه آش و دودی که ازش برمیخواست رو دید , به خودش هی تلقین کرد : نه نانازی الان سکته نکن! نعععععع !! آخه خوب زشته آدم بخاطر سوختن غذا سکته کنه و تازه این بابای بچه ها هم که توضیح نمیده که قضیه چی بوده ! فقط میگه غذاش سوخت سکته کرد مرد!!! ولی واقعا تا مرز مرگ پیش رفت و هنوز هم براش علامت سواله که برای چی بابای بچه ها این کار رو کرد!! نه واقعا برای چی!؟! ماحصل این فداکاری بابای بچه ها این شد که شب چهارشنبه سوری مالید و نانازی شب به ضرب قرص خودش رو خوابوند و شدیدا به مسبب ماجرا التیماتوم داد که ........

پ.ن.1 : مقادیر معتنابهی آش سوخته و یک عدد قابلمه ته گرفته به بالاترین قیمت واگذار میشود.

پ.ن.2 : به مقادیر معتنابهی امنیت نیازمندیم !!