X
تبلیغات
رایتل
نوشته های یه چاقالوی نانازی

من متنفرم ! پس هستم

یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 02:45 ب.ظ

یه حس موذیانه عجیبی داره یواش یواش خودش رو توی من پخش میکنه !! یه رأفت و مهربونی خاصی!! دلم میخوام همه رو ببخشم! حتی اون زنیکه مادر دوستم که خیلی از بدبختیام رو مرهون ان بازیاش هستم !! یه صدای عجیبی همش توی ذهنم توی مغزم توی احساسم پژواک میندازه که آدم بودن یعنی همین ! همه آدما اینطورین! بالاخره هرکی یه جایی خطا میکنه ! بهم میگه اینا رو رها کن! به خودت فکر کن! دلم میخواد ببخشم ! مهربون باشم ! با مهربونی فکر کنم ! حتی خطاکار ترین آدمها رو ! حتی تو رو!!

محکم سرم رو تکون میدم ! چشمام رو میبندم و با بلند ترین صدایی که بلدم توی خودم فریاد میزنم !! رها کنید منو!! من به نفرتهام احتیاج دارم !! من با همین نفرتها زنده ام !! بذارید متنفر باشم !!


پ.ن هرکی باید بگه خو اینکه خوبه ! مهربون باش! خوبی مهربانی صفا و صمیمیت و از این گه بازیا!! میزنم لهش میکنم!! اعصاب ندارما!!