X
تبلیغات
رایتل
نوشته های یه چاقالوی نانازی

گورکن

دوشنبه 10 آبان 1389 ساعت 11:22 ب.ظ

دارم با دستهای خودم گورم را میکنم . دیوارهایش باید صاف باشند. شاید سمپاشی اش هم بکنم . طاقت مار و مور ندارم . باید از مسئولین گورستان بپرسم آیا میشود تزیین خاصی در گورم بکار ببرم . مثلا دیوار آویزی چیزی . آرام آرام و با حوصله پیش میروم. گاهی دستی عرق نشسته بر پیشانی ام را پاک میکند و من لبخند میزنم . میگوید نمیشود که نمیری؟ به دسته خنجری که از سینه ام بیرون است نگاه میکنم و سر تکان میدهم. حالا دیگر خیلی دیر است. سینه ام دریده شده و خون آرام آرام راه خود را به پایین پیدا کرده است . آنقدر عاقل بوده ام که خنجر را ناگهانی بیرون نکشم . حالا وقت دارم تا موقع مردنم گورم را بکنم . گاهی درد امان بر میشود و گاهی سکوت موقتی میگیرد . دلم برای زنده بودنم تنگ نخواهد شد.  باید برای گورم پله هم بگذارم . میخوام خودم با پای خودم اینجا بیایم. هیچ کس آنقدر به من نزدیک نبوده که بخواهد تدفینم کند. مردنم را باور ندارد. حتی اثر دست خودش را روی دسته خنجر نمیشناسد یا شاید نمیخواهد که بشناسد . میگوید نمیر! و من با لبخند به کندن گورم ادامه میدهم ....